چقد سخته رو زمین باشی و به آغوش یک ماه وابسته شی...

94/5/20
ن : کیان ت : ز :

عشقم شده اینکه شانه دستم بدهی  

یک علت عاشقانه دستم بدهی  

هر لحظه لبم تشنه ی بوسیدن توست  

من منتظرم بهانه دستم بدهی! 

------------------------------------------ 

یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد، و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد، و یکی دست هایش را، و یکی لبخندهایش را، و یکی باید آن طرز قدم برداشتنِ آدم را، و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را،... یکی باید آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختن آدم را دوست داشته باشد، و یکی عطرش را،... یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را، و یکی باید آغوش آدم را و یکی باید آن بوسه های بی هوا را، و یکی باید چشم های آدم را، نه؛ چشم ها را که گفته بودم،یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد!... و همه ی اینها باید یک نفرباشند... 

------------------------------------------ 

دوست داشتنت،

اندازه ندارد!

پایان ندارد!

گویی بایستی بر ساحل اقیانوس

و

موجهای کوچک و بزرگ مکرر را

بی انتها، بشماری ...


.:: ::.


94/4/30
ن : کیان ت : ز :

این روزها در بطن من مردی سکته می کند 

که در هر نفس
زندگی را سخت تپیده است
تمام وجودم قلبی شده که درد می کند...
 

 پ.ن:بابات گفتن نه زنگ بزن،نه پیام بده


.:: ::.


من موندم و این سوال بی جواب که چرا؟
ن : کیان ت : ز :

کشتی خدای من سال هاست بعد عبور از مرز نزدیکی ،لنگر انداخته و در وجودم پهلو گرفته.به یمن حضورش و به  شکرانه وجودش ،سکوتی را بر کران تا بی کران وجودم سنگفرش کرده ام.

خدای من  ویرانه ها  فروریخت و  خانه ها بنا کرد.شهری مملو از خانه هایی از جنس عشق،ایمان،تعهد،امید وآرزو...در هر خانه دمید.جان بخشید.هر خانه را نامی نهاد.

قلب،روح،سر ...بعضی خانه ها سنگی و محکم و بعضی دیگر  شیشه ای به لطافت لمس سر انگشت.سدی پر آب بنا کرد به نام دیدگان  برای  ساعت و ثانیه های اضطرار.خدای من بزرگ ترین شهر دنیا  را ساخت و میزبان تمام خانه هایش بود .روزی خدا نامه ای نوشت برای  یک میهمان تا  دوش به دوش خودش همراه شود ومیزبان.میهمانی از جنس مهربانی،عشق،نور و صفا.میهمان به سختی   اما  بالاخره پذیرفت.خدا به رسم خدایی اش زیبا ترین،شاهانه ترین  و حساس ترین خانه را برای میزبان مقرر کرد.خانه ای به نام دل.نبض حیاتی شهر...نام میزبان جدید را ((م ع ش و ق)) نهاد.روزها می گذشت .

 خدا و ((م ع ش و ق))  چشم در چشم هم نوش عشق می کردند تا...

((م ع ش و ق))   ساز رفتن کوک کرد،بدون برداشتن کلید ر ف ت...

چندی ست می گذرد...خدا اینجاست .همین جا،با این تفاوت که قصر

 شیشه ای ش ویران شده،نبض شهرش کند می زند،سدش شکسته و سیل همه جا را گرفته.

خدا را می گویم خدا،لختی ((دیده))  را همراهی می کند تاب نمی آورد  سنگینی غمش را،ناگزیر

 به سمت  خانه ی گلو رهسپار می شود،هق هق ها امانش را می برند. روح ،جان ،هر کدام به همین منوال...گویی قصه همین است که هست.بی شک درد را از هر طرف بخوانی درد است وقتی انکسار آن در همه جا  ریشه بدواند.

شهر را چه شده است؟!انگار تمام شهر مسلوخ یک حضور شده...

قصه همین بود از خانه به ویرانه...

به گمانم خدا هم عاشق شده بود...

خدای من همین جاست نه درآن نزدیکی های دور سهراب.در دلی که می شکند،

در خواهشی که  گفته می شود ولی شنیده نمی شود،در عشقی که چوب فراموشی می خورد،در قطره اشکی که سودای دریا شدن دارد،در بغض هایی که پی در پی نفس ها را به کام مرگ می کشند و در هر چیز ی که نادیده گرفته می شود...

به گمانم خدا هم عاشق شده بود... 

------------------------------------------ 

پ.ن:کمرم شکست باوفا


.:: ::.


94/4/23
ن : کیان ت : ز :


.:: ::.


94/4/22
ن : کیان ت : ز :

 

آخ خدا...


.:: ::.


94/4/20
ن : کیان ت : ز :

 دلتنگم؛ مثل ماه... 

که بدون نیمه اش هر شب لاغرتر می شود!


.:: ::.


انصاف نیست که اینجا نویسمت...
ن : کیان ت : ز :

دو گروه از مردان هیچ گاه به زندگی عادی باز نخواهند گشت

آنان که به جنگ رفته اند  

و

آنانی که عاشق شده اند! 

94/4/19


.:: ::.


چشم های تو ریخته بر هم من معمولی را
ن : کیان ت : ز :

 

هــر بار که چشمانت را 

می بندی و باز می کنی ، 

بیشتــر شک می کنم 

که مــرگ و زندگــی ام ... 

فقط دست خـــدا باشد !!!

94/4/12


.:: ::.


شکستم باز در تب خود...
ن : کیان ت : ز :

خدایا بعضی وقتا،زندگی چقد سخت میشه،چقد نفس کشیدن سخت تر... یا ارحم الراحمین  
تو که از دلم خبر داری،مگه نه؟!
94/4/8


.:: ::.


از دلم بگم؟!
ن : کیان ت : ز :

 

نمی دونم اینجا رو می خونی یا نه.نمی دونم واقعا.ولی خواستم بگم خیلی دوست دارم،خیلی... 

94/4/7


.:: ::.


.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © by dardehejr
This Themplate  By Theme-Designer.Com