تو قرار من باش

تا من مَدارت شوم ...

چه قرار و مَداری بهتر از ما ؟!



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

وقتي كه چشات ابره ، پلكات چه مهي داره
آفتاب به نگاه تو ، كلي بدهي داره

ماه روزا مياد مكتب،پيش مژه نازت
بارون شده شاگرد،شب تاسحرسازت

پروانه مياد دورت،تنها واسه مردن
مردن پيش چشم تو،يعني هميشه بردن

دريا شنيدم عصرا،موتوميزنه شونه
راستي ديگه فهميدم، محض چي پريشونه

پيش يه نگاه تو،كوها هميشه مومن
بيچاره گلا پيشت،يك عمره كه محكومن

كوها توزمستونا از دوره كه پربرفن
پيش تو ميان هيچن،درحد دو تا حرفن

رنگين كمونم سادس،پهلوي تو بي رنگه
چشماي تو كه باشه،جاي آسمون تنگه

با اسم تو سيمرغا،پر ميكشن و ميرن
بابرق نگاه تو ميسوزن و ميميرن

دربون دو چشماته،هرچي نور و سيارس
دفترچه ابرا از،حرفاي مژت پارس

صحراها زيردستت گرما رو مي آموزن
زيبا آتيشا از رو،چشماي تو ميسوزن

قطبا زير دست توشيش ماه ميبينن دوره
تو قلب تو دائم شب ،دستات هميشه ظهره

جنگل با اون آوازش،تو چشماي توگم شد
شمشاد اومد و پيشت،خم شد،قدگندم شد

من هرچي بگم ازتو ، با اون جذبت دوره
راس گفتي چه كاري بود،شاعر مگه مجبوره؟

من متهمم باشه، تو داوري و قاضي
هم ميتوني شاكي شي،هم مهربون و راضي

حرف حالا و فردا،مثل هميشس زيبا
جز تو همه يعني هيچ،تو يعني،خود دنيا



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

گرفته که باشی بانو...

شهری را برای نماز آیات به خط می کنم



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

معاشقه تنها در رخت‌خواب نیست
وقتی زنی آستین ِ مردی را به دقت سه تا می‌زند که تا آرنج بالا بیاید،... وقتی مردی در خیابان زانو می‌زند تا بندهای از هم باز شده‌ی کفش ِ زن را دوباره گره بزند، به آن نگاهِ آمیخته از عشق و محبت و رضایت در چهره‌شان بنگر که از آستین و کفش شروع می‌شود و پیچک‌وار بر تن ِ محبوب بالا می‌آید و به چهره‌اش پایان می‌پذیرد...
نفست را که می‌شمارد و بی‌اختیار لبخند می‌زند، دستش را که بی‌هوا می‌آورد و گونه‌ات را پاک می‌کند، بازویت را که هنگام رد شدن از خیابان ناگاه می‌کشد، و هزارها نکته از این معنی...
آن، معاشقه است...



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

کنارِ سینه ی تو خم می شوم

و باز  دم هایت را جمع می کنم

برای روزهای خفگی ام ..



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

هرچه گفتنی بود، گفتیم

  هرچه شنیدنی، شنفتیم

باقی‌اش دیگر با ...

بوسه‌هایی که بهتر از ما زبانِ هم را می‌فهمند!



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

هی یییییییییییییییی  ماه رمضونم تموم شد خودمونو یکم واسه خدا لوس کنیم٬واسش ناز بیاریم



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

خدا جونم٬خدای مهربونم خیلی ازت ممنونم

التماس دعا...

--------------------------------------------------------------------------

شب 23 رمضان سال 1391، مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی(ره) در مسجد جامع بازارتهران،روضه ی حضرت زهرا خوندن.این روضه قبل از رحلت شون بود.پارسال این روضه رو واسه اولین بار گوش کردم.درست شب بیست و سوم.معجزه بود.لااله الا الله دل آدم زیر و رو میشه.این روضه خیلی عجیبه٬خیلی.حال عجیبی داره٬دلی دلیه.توصیه می کنم اگه گرهی تو کارتون افتاده٬اگه دل شکسته ایی دارید٬تو شب بیست وسوم به واسطه مادرمون فاطمه ی زهرا(س) واین روضه متوسل شید...
عزیزان٬دوستان التماس دعای خیلی خیلی خاص


تاريخ : | | نویسنده : کیان |

خیلی حرف تو دلمه ولی خیلی خیلی سخته...خیلی دلم گرفته.خیلی سخته...
چی بگم؟به کی بگم؟خدایا خودت کمک کن
باورم نمیشه.همش کابوس می بینم



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

سلام.بدون مقدمه یه خواهشی دارم.سه نفر از عزیزام٬سه نفر از پاره های تنم رفتن یه جایی سفر.نمی دونم کجا.اونم با قطار.خیلی از قطار بدم میاد.نمی دونم چرا زمانی که اسم قطار میاد حس غربت بهم دست میده.احساسه دیگه نمیشه کاریش کرد.همیشه سعی کردنم بزرگ شدنم به قیمت از دست رفتن بچگیم و احساسم نباشه.با کودک درونم میشه ازتون خواهش کنم دعا کنید هر جا هستن.سالم باشن و خدا پشت و پناهشون باشه...ممنونم از تک تک تون به خدا.ببخشید



تاريخ : | | نویسنده : کیان |