خدا جونم٬خدای مهربونم خیلی ازت ممنونم

التماس دعا...

--------------------------------------------------------------------------

شب 23 رمضان سال 1391، مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی(ره) در مسجد جامع بازارتهران،روضه ی حضرت زهرا خوندن.این روضه قبل از رحلت شون بود.پارسال این روضه رو واسه اولین بار گوش کردم.درست شب بیست و سوم.معجزه بود.لااله الا الله دل آدم زیر و رو میشه.این روضه خیلی عجیبه٬خیلی.حال عجیبی داره٬دلی دلیه.توصیه می کنم اگه گرهی تو کارتون افتاده٬اگه دل شکسته ایی دارید٬تو شب بیست وسوم به واسطه مادرمون فاطمه ی زهرا(س) واین روضه متوسل شید...
عزیزان٬دوستان التماس دعای خیلی خیلی خاص


تاريخ : | | نویسنده : کیان |

خیلی حرف تو دلمه ولی خیلی خیلی سخته...خیلی دلم گرفته.خیلی سخته...
چی بگم؟به کی بگم؟خدایا خودت کمک کن
باورم نمیشه.همش کابوس می بینم



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

سلام.بدون مقدمه یه خواهشی دارم.سه نفر از عزیزام٬سه نفر از پاره های تنم رفتن یه جایی سفر.نمی دونم کجا.اونم با قطار.خیلی از قطار بدم میاد.نمی دونم چرا زمانی که اسم قطار میاد حس غربت بهم دست میده.احساسه دیگه نمیشه کاریش کرد.همیشه سعی کردنم بزرگ شدنم به قیمت از دست رفتن بچگیم و احساسم نباشه.با کودک درونم میشه ازتون خواهش کنم دعا کنید هر جا هستن.سالم باشن و خدا پشت و پناهشون باشه...ممنونم از تک تک تون به خدا.ببخشید



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

نظراتی که حجمشون کم باشه٬پایینش جواب میدم

سلام ابدا.اصلا.حالم خیلی بده.خیلی بد.اصلا آرووم نمیشم.خیلیا میان اینجا.نمی دونم خوشبختی منه یا بدبختیه اونا.من دیگه هیچی نمیگم.اون از مهربان خانوم اینم از شما.خفه خون می گیرم.نظرات شما و خانوم مهربان تو پست ((یک تار موی تو شاهرگ من است)) و پست ((۱)) ناراحتم کرد.والا من آقا که نشد بشم ولی تقریبا میشه گفت کیانم.من قبلم بهت گفتم آقای دوست٬من در قضیه خودم می دونم همه اشتباه کردن.همه.حتی نزدیکان خودم.حتی خودم.من هیچی به کسی نمیگم.خدا حق با هر کسی هست جای حق نشسته.من چیکاره م که چیزی بگم؟من مردم ولی اشک قلب ریختم.آقای دوست می دونی اشک قلب یعنی چی؟نه نمی دونی.من کسی رو مقصر نمی دونم.ولی جریان من الکی و سطحی بود.ما با هم هیچ مشکلی نداشتیم.الانشم مشکلی ندارم.از خیلیا خدا رو شکر بهترم و دستم جلو کسی دراز نیست.بابت ریال به ریالی که می گیرم زحمت می کشم و حلاله.خب ببخشید طرفت اگه دوست داشت٬اگه عشقش واقعی بود چرا پا به پات صبر نکرد؟به خاطر طلا؟یعنی ارزش تو طلا بود؟ تورو دوس داشت یا طلا رو؟من کسی رو از خودم نرنجوندم و نمی رنجونم.من هنوزم دوسش دارم.مثه روز اول چون عشقم مقدسه.ولی فک می کنم دیگه دوسم نداره چون جواب تلفن و پیامکام رو نمیده.چون به خواهشام اعتنایی نمی کنه.اگه می دونستم دوسم داره.همه چی درسته درست بود.همه رو متقاعد می کردم همه رو.دیگه هیچ مشکلی نبود.می دونی تو عشق زن و مرد خط دروازه هستن که اگه توپ ازش رد شه مهم ترین اتفاق می افته که گل رد و بدل میشه٬ولی اطرافیان خط های دور زمینن٬که اگه توپ ازشون رد شه اوت یا کرنر میشه و چندان مهم نیست

--------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام مهربان خانوم.ازت ناراحتم چون همش توبیخم کردی.چون همش انرژی منفی بهم دادی.چون تو این حال بدم بدترم کردی.نمیشد این حرفا رو نزنی.الان نزنی.بعدا بزنی.دیگه از زمان نصیحت من گذشته.من خیلی وقته دل دادم.خیلی وقته قلبم تو سینم واسه خودم نمی تپه.گفتم اینجا درد و دل می کنم کمکم می کنید.نه اینکه دعوا و سرزنش و تهدیدم کنید.من تازه امسال ارشد دارم.بعدشم رفت رو هوا.دل و دماغ هیچ کاری ندارم.با اون استارتی که من زدم وضعیتم عالی بود٬خیلی امیدوار بودم حتی قبولی بیو تهران.ولی الان وضعم به هم ریخته

 



تاريخ : | | نویسنده : کیان |
سلام.خیلی از دوستان تو این چند روزه پیام گذاشتن و من رو مدیون لطف و محبت خودشون کردن.ممنونم از همتون بابت تک تک راهنمایی ها و هم دردی و هم دلی تون.یه عزیزی هم با عنوان دوست امروز نزدیکای ساعت چهار  پیامی رو گذاشته بودن که منم قبل از اینکه شما بگید می خواستم  پستام رو حذف کنم عزیزم ولی نتم قطع بود.بفرما چشم پاک کردم.ولی لازم می دونم یادآوری رو بهتون داشته باشم.اگه حرفی زدم بابت این بود که حال و روز این روزام اصلا رو به راه نبوده و نیست.ثانیه به ثانیش بدتر و بدتر میشم و این که من هیچ راه ارتباطی با عزیزم نداشتم نه تلفن نه پیامک.اگه اینجا درد ودلی می کردم صرفا برای این بود که کسانی بودند که باهام هم دردی و هم دلی و دل سوزی می کردند و بنده رو مورد لطف و راهنمایی خودشون قرار می دادند.یا واسم دعا می کردن.از نظر روانشناسی میگن آدما تا عز و چز می کنن کمتر درگیر عواقب سنگین یه موضوع ناراحت کننده میشن.چشم دیگه سعی می کنم نگم تا خاطر شما مکدر نشه٬به درک که ما هم دق می کنیم.حالا هم چشم٬من به نظرتون احترام می ذارم و هر چی که هست تقصیر من بوده و هست.همیشه گفتم.به عزیزم هم گفتم.گفتم همیشه٬همه جا تقصیر منه.تو ببخش.در مسلک عشق٬عاشق خودخواه نیست.دگرخواه است.دگرخواهی که خط و ربطش وصل است به ذات مقدس معشوق.آدم است دیگر خب تا دیروز (که الحق امروز نیز چنین است)همه چیز زندگیش وصل بوده و هست به بزرگواری به نام معشوق٬تمام بود و نبود و هستیش٬الان یکهو فصل پیش بیاید خب خیلی سنگین است.آن هم برای کسانی که نام مرد رو یدک می کشند و نمی توانند همه جور و از هر حیث٬هر جا رسید تخیله گرادیان روحی خودشان را داشته باشند.چه خوب بود که بزرگوار من به حقیر خودشان فرصت صحبت و هم کلامی می دادند.من در موضوعی که برای خودم پیش آمد کسی از نزدیکانم را مبرا از اشتباه ندانسته و نمی دانم. به جد ایمان دارم که اشتباه پشت اشتباه ایجاد شد.ولی رسالت آدم و حوایی ما چیست؟ کمی آنسوتر از این روزها هم می توانست چنین موضوعی پیش آید٬کما اینکه در بعضی جاها برای بعضی ها پیش می آید ولی رسالت دوستت دارم هایمان در کجا نمود واقعی پیدا می کند؟آیا ما باید به دلیل حرفای نزدیکانی منسوب به عزیزمان که اکثرا در اثر فشارهای روزگار و زندگی و عوامل بیرونی ست و قویا سطحی بیان می شود٬ روی او خط بطلان بکشیم؟ من ایمان دارم به اینکه پدر و مادرهایمان عاشق ما هستند ولی گاهی ندانسته ترحم ودلسوزی هایشان ما را به ورطه ی تباهی آینده مان می کشاند.گاهی لازم است پدر و مادرهایمان برای ساختن فرداهای روشنمان به ما غصب کنند و به دیگری که عن قریب است پاره ی تن ما شود یا شده است محبت.ایمان دارم چون دیده ام.چون دیده ام مادران و پدرانی را که دخالت های بی جایشان باعث جدایی شده و حال خیال می کنند به فرزندشان لطف کرده اند.روانشناسان می گویند گاهی واجب است که همه چیز را عینا هر اتفاقی٬هر حرفی را به پدر و مادرهایمان نگوییم و گاهی خودمان زمام تصمیم گیری زندگی مان را بدست بگیریم.من خودم در این مقوله اشتباه کرده ام.نسل قبل تر از پدر ومادرهای ما٬یعنی پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما بسیار عالی بودند.اما حال چه؟رشد فزاینده ی طلاق ها٬گواه و مهر تاییدی بر این اشتباه تام  پدران و مادران جامعه کنونی ماست.یه نظر من یک جاهایی لازم است هر اتفاقی که افتاد٬ما باز هم عشقمان را حمایت کنیم٬ذره ای تغییر در بودن هامان٬داشته هامان و بوده هامان ایجاد نکنیم٬حتی اگر اشتباه از سوی کسانی منسوب به اوست تا او به پشتوانه ی حمایت ما بتواندگره ها را باز کند٬تا دلیلی متقن و دندان شکن برای همان  بعضی های نزدیکش و برداشتن سنگ های پیش رو داشته باشد.تا گوهر ناب را برایشان بشناساند.گاهی لازم است که با خودم خلوت کنم که عاشق چه چیز شده ام؟تا چه میزان و تا کجا عشق من ٬ مرا همراهی می کند؟علاقه ی من به من جرات انجام کدام کار را می دهد؟علاقه ی من محدود به باز کردن قفل کوچک در اتاقی ست یا توانایی باز کردن قفل های بزرگ متعدد قصری در دامنه ای صعب العبور را هم دارد؟ عشق تظاهر و سخن نیست٬عشق نمود در باطن و سیرت و عمل است که لباس ظاهر  را هم متعاقب باطن تغییر می دهد.من باید بدانم رسیمان تا پای جان کسی را خواستن و برای او جان دادن و بدون او زنده نماندن با چیزهای سطحی یا هر چند عمقی پاره نمی شود. ریسمانی ساخته ام از جنس فولاد با هر فراز و فرودی٬ هر ناملایمتی یه این سادگی ها از هم نخواهد گسیخت٬من اجازه نخواهم داد بگسلد. من خواهان او هستم پس نسبت به گفته های دیگران کر و کورم.می شنوم ولی تاثیر نمی پذیرم. من او را همراهی و حمایت خواهم کرد و الباقی و دوران امور به خواست من وظیفه ی اوست. با خودم قسم یاد کرده ام که او را تحت هیچ شرایطی تنها نخواهم گذاشت تا از احساس تنهایی نشکند و امور را به میل من رتق و فتق کند.آیا دوست داشتن غیر از این است؟ دل بستگی جدای از وابستگی ست.دل بستگی روح و معنویت را هدف می گیرد و مدت دار است اما وابستگی جسم و مادیات را و گذراست.قطعا وظیفه ی من در قبال بزرگوار عزیزی که وی را دل بسته ی خود کرده ام سنگین است.ابراز عشق و علاقه صحنه ی سنگین تر کردن بار مسئولیت من در قبال عزیز پیش رویم است. دوست عزیز من در موضوع خودم با شجاعت زل زدم تو چشای عزیزی که منسوب به من بود و گفتم اشتباه کردی٬خطا کردی.از هیچ کس جز خدا نمی ترسم.همه نیاز به گوشزد دارن.اولین بار و آخرین بار هم نبود.دوست عزیز ٬من به کسی جرات بی احترامی به معشوقم رو نمیدم هیچ کس.عشق من مقدسه حتی اگه معشوق من برگرده به من سیلی بزنه باز هم دستش رو می بوسم و واسش احترام قائلم .من در قضیه خودم گناهکار اصلی نیستم و عزیزم هم نیست.من نیاز دارم به کمک عزیزم که با هم همه چی رو درست کنیم و کنارم باشه.ما باید با هم گل بزنیم نه به هم.باید پشت هم باشیم نه مقابل هم.خب منم آدمم احساس دارم٬دل دارم.نیاز دارم که برای انجام بهترین کار با عزیزم ارتباط داشته باشم٬تلفنی٬پیامکی و با هم مشورت کنیم.دستای عشق معجزه می کنه ...

تاريخ : | | نویسنده : کیان |

"بهشت"

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ست !

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...

---------------------------------------------------

آرزو دارم  سرت را روی سینه ام بگذاری تا تپش نامنظم قلبم را احساس کنی ولی

از این میترسم

که قلبم به احترامت بایستد!

---------------------------------------------

تمام امیدآسیابان به وزش باده تاآسیابش از کارنیوفتد،

قلبم آسیاب،

خودم آسیابان

ونفسهایت باد.!

--------------------------------------------------------

خدا جونم!

     از تمــــــــــــــــــــام دنیــات یــک نفــــــرو مـی خـوام

   زیــــــــــــــاده ؟؟؟

------------------------------------------------

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

۱۵خرداد۱۳۹۳

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

 آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

 وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

 ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

 دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

 مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

 شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

 شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

((حامد عسکری))



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

رسیده ام به غزل های دوستت دارم
به درک لحظه ی زیبای دوستت دارم

نشسته ام به ادب ، در کلاس درس عشق
خوشم به مشق الفبای دوستت دارم

نشسته ام به تماشای فصل سیب سرخ
نشسته ام به تماشای دوستت دارم

« منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن »
و ایستاده دلم ، پای دوستت دارم

سروده ام غزلی با ردیف سیب سرخ
بخوان به لهجه ی زیبای دوستت دارم

و عشق ، راز بزرگ خداست ، باور کن !
خوشم به کشف معمای دوستت دارم

-------------------------------------------------------

می گویند عشق خدا به همه یکسان است
اما من می گویم
مرا بیشتر از همه دوست دارد
وگرنه به همه
یکی مثل تو می داد …

-----------------------------------------------

 



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

۲۸اردیبهشت۱۳۹۳

 

خودت را دست‌ِکم نگیر

این‌طور که تو از درهای بسته می‌آیی

خدا هم نمی‌آید!

-------------------------------------------------------------

 من، برکه‌ای آرام بودم

تو، کودکی بازیگوش

 یک سنگ پراندی، رفتی

یک عمر

آشفته شد خوابم

 --------------------------------------------------

 

آفتاب تکیه داده به شانه ات

آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده
 
آنچه در تو نشانِ زنده ماندن من است
 
خلاصه شده در سه حرف
 
"عشق"
 
وَ تمام...

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : کیان |
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد...
می خواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غم خواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...!
----------------------------------------------------
می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند...
می‌گویند عشق دل آدم را نازک می‌کند...
می‌گویند درد آد
م را پیر می‌کند...
آدم‌ها خیلی چیزها می‌گویند...
و من،‌ امروز
کرگدن دل ‌نازکی هستم که پیر شده است!؟



تاريخ : | | نویسنده : کیان |