یه روزایی خیلی خاص و فراموش نشدنین

حیف زود می گذرن

خدا رو شکر می تونن باز تکرار بشن



تاريخ : | | نویسنده : بهار |

در هر جغرافیایی که باشم

جهت ها

تفاوتی ندارند

تمام دامنه های دلم، رو به سمت “خنده های” توست!



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

 

نمی دونم !

ﺗﻮ ﺭو ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻧﻔﺴﻢ ﺩﻭس ﺩﺍﺭم  ﯾﺎ . . . ﻧﻔﺴﻢ ﺭو ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺗﻮ ...؟!  

نمی ﺪونم !  

ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺭو ﺩﻭس ﺩﺍﺭم ﻧﻔﺲ می کشم  ﯾﺎ . . . ﻧﻔﺲ می کشم  ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭو ﺩﻭس داشته باشم ...؟! 

نمی ﺪونم

 زندگی ﻣﻦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﻭس ﺩﺍﺷـــﺘن ﺗﻮئه  ﯾﺎ . . . ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﻭس داشتن ﺗﻮ زندگی ﻣﻦ ...؟!  

نمی ﺪونم 

 فقط ﺍﯾنو می دونم...

 ﮐﻪ ﺩﻭس ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ... ﻟﺤﻈﻪ ... ﻟﺤﻈﻪ ... ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ... ﺯﻧﺪگیم رو ساخته !  

ﻭ ﻋﺸﻘﺖ ... ﺫﺭﻩ ... ﺫﺭﻩ ... ﺫﺭﻩ ﯼ وجودم رو... 

حالا تو بگو که همش رو خودت می دونی...  

==================================== 

رو به قبلــــــــــه ی چشمانت که می شوم  

بی اختیـــــــــار سجده ی شکـــــــــر می گذارم

آری... 

"تو" همــــــــان پیامبـــــری هستی که بی اعجـــــــــــاز مومنت شدم

 ====================================  



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

در چـشـم هـای هـم خـيـره شـديـم

چـيـزی نـگـفـتـيـم

و خـودمـان را بـه مـرزهـایِ شـمـالـی یِ آغـوش هـم قـاچـاق کـرديـم . . !

مـا لـو رفـتـيـم !

عـشـق

بـازداشـتـمـان کـرد . . . 

============================================ 

تمام دنیایم  

در آغوشت خلاصه شده است... 

کودکانه ...

پناه می برم به خلاصه ی دنیا !



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

گُر گرفته ام
از خواستنم
وَ چشم هایم سو سو می زنند
نزدیک‌ترین کشو را
از شرم و حیا پُر می کنم،
سوی شیطان برمی‌گردم
و فرشته هایم چشم می بندند ...
فقط برای یک بوسه...



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

تو قرار من باش

تا من مَدارت شوم ...

چه قرار و مَداری بهتر از ما ؟!



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

وقتي كه چشات ابره ، پلكات چه مهي داره
آفتاب به نگاه تو ، كلي بدهي داره

ماه روزا مياد مكتب،پيش مژه نازت
بارون شده شاگرد،شب تاسحرسازت

پروانه مياد دورت،تنها واسه مردن
مردن پيش چشم تو،يعني هميشه بردن

دريا شنيدم عصرا،موتوميزنه شونه
راستي ديگه فهميدم، محض چي پريشونه

پيش يه نگاه تو،كوها هميشه مومن
بيچاره گلا پيشت،يك عمره كه محكومن

كوها توزمستونا از دوره كه پربرفن
پيش تو ميان هيچن،درحد دو تا حرفن

رنگين كمونم سادس،پهلوي تو بي رنگه
چشماي تو كه باشه،جاي آسمون تنگه

با اسم تو سيمرغا،پر ميكشن و ميرن
بابرق نگاه تو ميسوزن و ميميرن

دربون دو چشماته،هرچي نور و سيارس
دفترچه ابرا از،حرفاي مژت پارس

صحراها زيردستت گرما رو مي آموزن
زيبا آتيشا از رو،چشماي تو ميسوزن

قطبا زير دست توشيش ماه ميبينن دوره
تو قلب تو دائم شب ،دستات هميشه ظهره

جنگل با اون آوازش،تو چشماي توگم شد
شمشاد اومد و پيشت،خم شد،قدگندم شد

من هرچي بگم ازتو ، با اون جذبت دوره
راس گفتي چه كاري بود،شاعر مگه مجبوره؟

من متهمم باشه، تو داوري و قاضي
هم ميتوني شاكي شي،هم مهربون و راضي

حرف حالا و فردا،مثل هميشس زيبا
جز تو همه يعني هيچ،تو يعني،خود دنيا



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

گرفته که باشی بانو...

شهری را برای نماز آیات به خط می کنم



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

معاشقه تنها در رخت‌خواب نیست
وقتی زنی آستین ِ مردی را به دقت سه تا می‌زند که تا آرنج بالا بیاید،... وقتی مردی در خیابان زانو می‌زند تا بندهای از هم باز شده‌ی کفش ِ زن را دوباره گره بزند، به آن نگاهِ آمیخته از عشق و محبت و رضایت در چهره‌شان بنگر که از آستین و کفش شروع می‌شود و پیچک‌وار بر تن ِ محبوب بالا می‌آید و به چهره‌اش پایان می‌پذیرد...
نفست را که می‌شمارد و بی‌اختیار لبخند می‌زند، دستش را که بی‌هوا می‌آورد و گونه‌ات را پاک می‌کند، بازویت را که هنگام رد شدن از خیابان ناگاه می‌کشد، و هزارها نکته از این معنی...
آن، معاشقه است...



تاريخ : | | نویسنده : کیان |

کنارِ سینه ی تو خم می شوم

و باز  دم هایت را جمع می کنم

برای روزهای خفگی ام ..



تاريخ : | | نویسنده : کیان |