من پذیرفتم شکست خویش را
((دکتر علی شریعتی))
اردیبهشت
سلام!
حال خوبی دارم
بانو
همین دیشب قلم دستم را گرفته بود و رها نمی کرد
کمی مرکب را رقیق کردم و نوشتم :
" اردیبهشت "
مگر آدمی از این دنیا چه می خواهد؟
بالاتر از تجربه دوست داشتن؟
غواص پیری شده ام این روزها که از
کف اقیانوس
مروارید جمع می کنم
خدا را چه دیدی!
شاید همین
فردا درون صدفی تو را پیدا کردم
دیر و دور
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل
نمیروید، چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی
میشکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید
بعد از این از سینهام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانههایم
تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تختهسنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان
غنچههای سرخ، روزی میرسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
((فاضل نظری))
کوچه

بی تو،مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید:تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب،آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا،که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم،همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم …!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو،اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
((فریدون مشیری))
ببار
مقابل دریا كه می رسم
فقط برای چشم هایت دعا می كنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار...
ببار كه باز باورت كنم
ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی
ببار در همین كوچه مهتاب
راستی قرارمان
"همان ساعت "نمی دانم
ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای
روی شانه هایش به خواب نمی رود
یادت نرود
تو،همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر
تا می آیم زمزمه ات كنم
زود تمام می شوی
می دانم سال هاست
ساعت قرارمان
یك دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یك دقیقه
دیر می رسم...
پرپر مي شوم
حال من خوب است اما با تو بهتر مي شوم
آخ...تا مي بينمت يك جور ديگر مي شوم
با تو حس شعر در من بيشتر گل مي كند
ياسم و باران كه مي بارد معطر مي شوم
در لباس آبي از من بيشتر دل مي بري
آسمان وقتي كه مي پوشي كبوتر مي شوم
آن قدرها مرد هستم تا بمانم پاي تو
مي توانم مايه ي گه گاه دلگرمي شوم
ميل ميل توست اما بي تو باور كن كه من
در هجوم بادهاي سخت پرپر مي شوم
آخرین بار
اولین بار
که خواستم بگویم دوستت دارم خیلی سخت بود
تپش قلب گرفتم،تب کردم،عرق کردم،لرزیدم
جان دادم هزار بار
مردم و زنده شدم پیش چشم های تو
تا بگویم دوستت دارم
اولین بار که خواستم بگویم دوستت دارم
خیلی سخت بود
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم
و بعد راهم را بگیرم و بروم
چون تازه فهمیدم
تو هرگز دوستم نداشتی...
خدا کند...
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
بهراحتی کسی از راه ناگهان برسد،
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!...تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم... نکند
به او٬که عاشق او بودهام٬زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
پ.ن:بعضی شعرها به آدم حیات میدن.اگه از این غزل خوشتون اومد به روح آسمانی بانو نجمه زارع فاتحه ای نثار کنید
روحش شاد و قرین رحمت خدای مهربان