به چه کس بايد گفت

باور خاطره را

ديگر امکاني نيست
سبزه ها را کندند

واژه ي صحرا چيست؟

از که بايد پرسيد

که در اين عصر يخي

قلب عاشق به کجا بايد برد

دل تنها به چه کس بايد داد

اشک را در آغوش چه کس بايد ريخت

غم ويراني خود را به چه کس بايد گفت

از که بايد پرسيد

چه کسي دريا را توي تُنگي جا داد

بار اول چه کسي بلبل را در قفس حبس نمود

باغچه هارا چه کسي گلدان کرد

به چه کس بايد گفت

نور مهتاب ندارد نئون خانه ي ما

گل مصنوعي ايوان خبر مرگ گلستان را داد

روي قرآن ها را گرد گرفت

کودکي نان دزديد

و خدا سخت گريست

اين همه درد بشر را به چه کس بايد گفت

نه کسي مي شنود

نه کسي مي بيند

همه سرها به گريبان بردند

و در اين آينه ها عکس تنهايي خود را ديدند

شکم مادر نفرت به چه درد آمده است

قابله را گو که بيا

کودکي در راه است...