هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ...

شيشه اي مي شکند ...
یک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادری مي گوید...شايد اين رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرهمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید... از خودم مي پرسم
آیا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ...

دنبال...

دنبال وزن و قافیه بودم تمام عمر

شاعر شدن حواس مرا از تو پرت کرد ...

 

 

کلاغ

نوشته ای کلاغ

چشمهایم سیاهی می رود...

نوروز

آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری

آغاز روزهایی باشد که آرزو داری

دوستای گلم لحظه ی تحویل سال واسم دعا کنین!!! 

دیدن روی تو...

دیدن روی تو درخویش زمن خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تورا قاب گرفت

خواستم نوح شوم موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت 

در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هرکه ازدست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!

گریه نمی‌كنم...

گریه نمی‌كنم، نه این‌كه سنگم

گریه غرورم رو به هم می‌زنه

مرد برای هضم دلتنگیاش

گریه نمی‌كنه، قدم می‌زنه

گریه نمی‌كنم، نه این‌كه خوبم

نه این‌كه دردی نیست، نه این‌كه شادم

یه اتفاق نصفه ـ نیمه‌ام كه،

یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه كهكشونم، ولی بی‌ستاره

یك قهوه كه هرچی شكر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

اگر یكی باشه مَنو بفهمه

 براش غرورم رو به هم می‌زنم

گریه كه سهله، زیر چتر شونه‌ش 

تا آخر دنیا قدم می‌زنم

روز مبادا!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!