
نترس نم پس نمی دهد این بغض
خیالت تخت
عادت کردهام به جعل لبخند
دیگر حتی مهم نیست
چند روز به صبح مانده
اینجا آسمان یک روز در میان آبی ست
و من هنوز زندهام
تنها چیزی که میافتد
فشار مادربزرگ است و
جنین دو ماههی همسایه
خبر تازهای نیست
نبضم هنوز سکسکه میکند
و رفتنت
بهانهایست
برای رفع کمآبی!!!
طوفانِ بی ملاحظه در راه است، فردا بلوط پیر چه خواهد کرد؟
بادِ زبان نفهمِ غضب آلود، با بیدِ سر به زیر چه خواهد کرد؟
آن روزها ردیفِ صنوبرها در گیج گاهِ جادّه امیدی بود
فردا که ردّ ِ هیچ درختی نیست، گم کرده ی مسیر چه خواهد کرد؟
فانوس هایِ سرخِ ترک خورده در باغ ِ مه گرفته تماشایی است
با این چراغ هایِ اناری رنگ، باد ِ بهانه گیر چه خواهد کرد؟
این تکّه سنگ ِ از همه جا مانده، بیهوده در مدار نمی چرخد
گیرم هزار سال دگر... اما، با روز ِ ناگزیر چه خواهد کرد؟
روزی که کوه ها بدود در باد، بارانی از ستاره فرو ریزد
در رقص خاک و صاعقه و آتش، در بهتِ آن کویر چه خواهد کرد؟
با یال ِ اسب هایِ رها در باد، بویِ جنونِ زلفِ تو می آید
در التهابِ سرخِ نفس هایت این جاده، این مسیر چه خواهد کرد؟
شاعر به سمت جاده نگاهی کرد، غیر از صدای باد، صدایی نیست
تو نیستی و شاعر درد آلود، با این غمِ خطیر چه خواهد کرد؟!
((پاییز رحیمی))
در بندرگاه شرجی چشمانت
آوارِ اندوهی است
که شروه خوانی صدجنوب بی سرانجام را
در من می ریزد
مرا به خانه ات ببر
تا باهم
برگوردسته جمعیِ آرزوهایی ناتمام
پس لرزه های عشق و مرگ را
ضجه بزنیم!
به ماه نگاه می کنم
که تویی
به آینه نگاه می کنم
که منم
و
این ماه که تمام تویی
و
این آینه که دیگر من نیستم!
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آن چه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرستم٬ درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر٬اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
((محمد علی بهمنی))
سلام!
حال خوبی دارم
بانو
همین دیشب قلم دستم را گرفته بود و رها نمی کرد
کمی مرکب را رقیق کردم و نوشتم :
" اردیبهشت "
مگر آدمی از این دنیا چه می خواهد؟
بالاتر از تجربه دوست داشتن؟
غواص پیری شده ام این روزها که از
کف اقیانوس
مروارید جمع می کنم
خدا را چه دیدی!
شاید همین
فردا درون صدفی تو را پیدا کردم
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل
نمیروید، چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی
میشکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید
بعد از این از سینهام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانههایم
تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تختهسنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان
غنچههای سرخ، روزی میرسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
((فاضل نظری))