عشق

عشق یک واژه ی زلال است ، تو باید باشی

قلب من زیر سوال است ، تو باید باشی

فال حافظ زدم آن رند غزلخوان هم گفت...

زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی

عشق قشنــــگ است ولی...

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی

دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی...

دست نیافتنی

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس

غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

دلتنگم

کمی گیجم کمی منگم عجیب است
پریده بی جهت رنگم عجیب است
تو را دیدم همین یک ساعت پیش
برایت باز دلتنگم عجیب است

دیر

سالها بعد می‌فهمی
آن چه به تو برنمی‌گردد
جوانی و زیبایی‌ات نیست،
آن چه به تو برنمی‌گردد
منم که تو را
پیر و زشت هم
می‌پرستیدم

((مژگان عباسلو))

تو تنها بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمین گیر شدم تا تو مبادا بشوی
آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آن قدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی
بعد از این ، مرگ ، نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

((مهدی فرجی))

بی‌دفاعی

خیلی‌ها خود را برای جنگ آماده می کنند
                                                       لازم است

دیگران خود را برای جهان آماده می‌کنند
                                                       ضروری است

بعضی‌ها خودشان را برای مرگ آماده می‌کنند
                                                      طبیعی است

تو خودت را برای عشق آماده می‌کنی
و چقدر بی‌دفاعی
در برابر جنگ،
در برابر جهان،
در برابر مرگ...

این منظره دورنما را نفروشید

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، به‌خدا، دل خوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پیله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید

((قیصر امین پور))

به چه کس بايد گفت

به چه کس بايد گفت

باور خاطره را

ديگر امکاني نيست
سبزه ها را کندند

واژه ي صحرا چيست؟

از که بايد پرسيد

که در اين عصر يخي

قلب عاشق به کجا بايد برد

دل تنها به چه کس بايد داد

اشک را در آغوش چه کس بايد ريخت

غم ويراني خود را به چه کس بايد گفت

از که بايد پرسيد

چه کسي دريا را توي تُنگي جا داد

بار اول چه کسي بلبل را در قفس حبس نمود

باغچه هارا چه کسي گلدان کرد

به چه کس بايد گفت

نور مهتاب ندارد نئون خانه ي ما

گل مصنوعي ايوان خبر مرگ گلستان را داد

روي قرآن ها را گرد گرفت

کودکي نان دزديد

و خدا سخت گريست

اين همه درد بشر را به چه کس بايد گفت

نه کسي مي شنود

نه کسي مي بيند

همه سرها به گريبان بردند

و در اين آينه ها عکس تنهايي خود را ديدند

شکم مادر نفرت به چه درد آمده است

قابله را گو که بيا

کودکي در راه است...

نبض

نبضم
با پای تو میزان است
تند که می روی
سُست می شود
نرم که می آیی
تند می زند...

بانو

جهان محو نگاه توست بانو
حسود قرص ماه توست بانو
مهم دلتنگی شب‌های من نیست
مهم چشم سیاه توست بانو!

از راه که می‌رسی...

از راه که می‌رسی انگار

گله‌ای اسبِ وحشی

در دلم تاخت می‌کنند...

جهان

جهانی غرق در ناباوری است
زبان مادری، نامادری است
یکی نانش کپک بسته، یکی هم
به فکر قرص‌های لاغری است