دیدن روی تو درخویش زمن خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تورا قاب گرفت

خواستم نوح شوم موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت 

در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هرکه ازدست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!